سیاره جدید شازده کوچولو

حالا بعد از کلی گشتن، بالاخره یه سیاره خالی پیدا کردم ...

سیاره جدید شازده کوچولو

حالا بعد از کلی گشتن، بالاخره یه سیاره خالی پیدا کردم ...

مهربانی نکن

مهربانی نکن....
من عادت ندارم،
غریبه باش،
این همه رفاقت ویترین شده را کدام بازاری داشته است...؟
این همه گلهای رنگی را از کجا خریده ای...؟
من که جیبم به دلم وصل است.
خالیست....
مهربانی نکن من عادت ندارم.
نباش،
نباشیهایت رانقاشی کرده ام،

یک حجم زرد در هشتمین روز هفته به دیوار کوبیده شده...

مهربانی نکن،
بگذار برود ،بگذار برود....
دستی که رفته است .....

نقش

نه اینکه نخواهم نقاشی کنم منِ بی تو را بانو،

نمی توانم زندگی بیرنگ و لعابِ بی تو را بر تخته این روزگار بکشم،

دیگر سیاه هم کم می آورد در مقابلِ این حالم...


فکری بکن بانو،

رنگی بزن این بوم را...

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد


لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!


فاضل نظری

بی تو

این روزها که نیستی،

دیگر واژگان پاسخگویم نیستند،

قبل تر ها حداقل با سیاه کردن این صفحاتِ مثلِ تو سفید،

کمی زخم روی قلبم التیام می یافت...


اما حالا چگونه نبودنت را روی دوشم بکشم؟!

هوا بوی گلایل دارد بانو ...

پروازِ

کاش هنگام غروبِ خورشید، تو هم به همان چیزی فکر کنی که من می کنم...

البته بماند که من از طلوع تا غروب خورشید در فکر فرو می روم،

ولی غروبِ خورشید، فکرم را تا پای پنجره ات می آورد...