-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 دیماه سال 1391 00:33
بگذار با خاطراتت زندگی کنم، تنها بخشی از زندگیم هستند که هنوز عطرِ وجودت در آنها پیداست، بوی خوشِ زندگی.... کاااااش دور نبودی بانو، دلم گرفته از نبودِ دستانت... کاش بودی...
-
دل تنگ
دوشنبه 11 دیماه سال 1391 22:38
دل تنگِ یک لحظه ناب عاشقی ام بانو... دل تنگِ یک لحظه لمسِ گرمای وجودت، لمسِ خوشبختی، دل خوشی ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 09:43
همانجا نشستهام که میدانی و تو آنجایی نیستی که میدانم! حسین پناهی
-
دلگیر
جمعه 17 آذرماه سال 1391 00:00
بانو دلم گرفته... از دیدنِ این همه "دیگری" خسته شدم، کمی حضورِ تو را می خواهم، وجودِ تو را، دستانت را هم...
-
حضور
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1391 22:42
بانو نمیدانی الان چقدر می خواهم کنارم باشی... کاش می توانستم حداقل لحظه ای تو را ببینم، که آشوب دلم را با نگاهت آرام کنی...
-
ساده نوشته
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1391 00:27
بگذار ساده بگویم بانو... دیوانه وار دلتنگت هستم، کاش بودی و نوازش هایت آرامم می کرد... دلتنگِ بودنت هستم الهه خوشبختی...
-
تو را آرزو نکردم...
دوشنبه 13 آذرماه سال 1391 22:15
تو را از خدا آرزو نکردم، و بزرگترین اشتباه زندگیم را رقم زدم... حسرتِ اشتباهم به دیدنِ خوشحالیت می ارزد بانو... و کاش خوشحالیت از تهِ دلت باشد... برداشت شده از شعر خواجه امیری
-
کاش
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 07:30
کاش اتفاقی اینجا را پیدا کنی، نه اینکه بعد از اینکه اینجا را خواندی، برگردی نه، ولی بدانی که من برای همیشه تو و یادت را نه تنها در اینجا، بلکه در تمام وجودم نگاه خواهم داشت... اگر برگردی، چشم روزگار را کور می کنم که دوباره ما را نزند...
-
بدهکار
یکشنبه 5 آذرماه سال 1391 00:05
"من و تو" خیلی کارها به دنیا بدهکاریم، مثل یک عکس دو نفره، یا چرخ زدن بی دلیل در خیابان، یا بستنی خوردن در یک روز برفی، حتی مریض شدن و گلودرد به خاطر بستنی روز برفی... ببین من و تو خیلی کار داریم من و تو حتی اشناییمان را به دنیا بدهکاریم... از یک دوست
-
شنیده ای واقعی
پنجشنبه 2 آذرماه سال 1391 15:40
درست لحظه ای که ازت می بُرم، تحمل ندارم ، شکست می خورم ...
-
شن های دوری
شنبه 27 آبانماه سال 1391 20:41
با چشمهای باز به زیرِ شن های دوریت فرو می روم، دستانم رو به آسمان است، سراغ تو را می گیرد، کمی دیرتر بیایی، از دنیایت می روم... نه اینکه بروم، پرتم می کنند...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 آبانماه سال 1391 00:33
نمی دانی چه محکم به تکه کلام هایت تکیه داده ام، تکیه گاه که سهل است، پناهگاهِ من شده اند در این سرمای نامرد! کاش گرمای وجودت را هم به ارث برده بودم...
-
دیوارِ بلند فاصله
سهشنبه 16 آبانماه سال 1391 12:37
مرا ببخش که دیوارِ بلند فاصله، دستانت را از من دور کرده... تنها می توانم دعاهایم را ببندم به پای قاصدکهایی که گه گاه راهشان از این سو می گذرد.. کاش برسد آن روز که دیگر نبینم روزگار، تو را آزار می دهد، و اگر به کسی برنخورد، من هم باشم....
-
جنس تنهایی
دوشنبه 15 آبانماه سال 1391 22:14
به سراغ من اگر می آیی تند و آهسته چه فرقی دارد؟ تو به هر جور دلت خواست بیا! مثل سهراب دگر، جنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد، مثل آهن شده است... تو فقط زود بیا... فقط زود بیا...
-
دل تنگ
شنبه 13 آبانماه سال 1391 02:03
از آن روز به بعد هر وقت دل تنگم، دلیلش را می دانم ممنون از اینکه کمک کردی یکی از گمشده هایم را پیدا کنم به دل نگیر بانو، ولی کاش گمشده می ماندی تا اینکه پیدا شوی و بروی در گوشه خاطراتم بنشینی....
-
عصر جمعه
جمعه 5 آبانماه سال 1391 18:47
چه بیشمارند عصر جمعه های این روزها، راستی کی صبحِ شنبه بیدار میشود؟
-
گذر کردن
یکشنبه 30 مهرماه سال 1391 19:12
می خواهم بگذرم، از تو، از خودم، از خودم را می توان، ولی از تو گذشتن دلِ شیر می خواهد... روزی که از تو بگذرم، دیگر زندگی نمی کنم، نه اینکه زندگی نکنم، اما از آن به بعد، روی سیمِ آخر می نشینم، بی سرپناه به اقیانوسِ طوفانی می زنم، بی سر پناه و بی دستِ تو........
-
چرک نویسِ ذهنِ معیوبم
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1391 21:57
دارم به نتیجه ای می رسم که اصلا دوستش ندارم، اما تو خیلی بالاتر از منی، کاش می شد یه لحظه هم که شده مالِ من باشی، بعدش هر اتفاقی می افتاد مهم نبود... روزشمارِ مرگِ تو و من به کار افتاده بانو، کاری کن، حداقل عقب بندازش...
-
لوس کردن
یکشنبه 23 مهرماه سال 1391 21:53
خب آدم است دیگر، دلش می خواهد کسی باشد که خودش را لوس کند برایش همه همینطوری هستند، حتی آن مردی که امروز داد و بیداد می کرد، معلوم بود که دلش برای خودِ لوسش تنگ شده بود... کاش بیاید آن کس...
-
همهمه
چهارشنبه 19 مهرماه سال 1391 23:17
در هر کجای این همهمه که باشی، می درخشی چون گلی در میان خارها... هر روز، این همهمه و نیز درخششِ تو بیشتر می شود، در آخر یک روز ذهنم پر از همهمه می شود، پر از تو، می رسم به حدِ نزدیکی از صفر که میل می کند به بی نهایت ...
-
سردرگمی
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 23:39
حال باید چه کنم؟ چگونه عطرِ تو را بچشم، ولی آبِ گلویم را قورت ندهم... چگونه اشتهای خودم را کور جلوه دهم؟! کارِ سختی در پیش دارم، کاش دلت مرا میخواست گاهی کمی ذره ای.... آنوقت با کمالِ پر رویی، هر گاه حضورت را حس می کردم، تمامیِ یادت را بغل می کردم، تو را هم... اما... حال باید چه کنم بانو؟
-
پاییز
جمعه 31 شهریورماه سال 1391 13:50
آمدنِ پاییز برای من تازگی ندارد بانو، اینجا خیلی وقت است که برگها می ریزند، حال و هوای بهارم آرزوست...
-
دل تنگی
چهارشنبه 29 شهریورماه سال 1391 20:55
- دلم برات تنگ شده بود... من : راستشو بخوای، من خیلی دلم تنگ نشده... - چه بی احساس... -------------------------------------- اگر تو هم خوابِ مرا یک شب در میان میدیدی، شاید به قولت بی احساس می شدی، یا به قولِ دوستی... دچار .....
-
آرامش
دوشنبه 27 شهریورماه سال 1391 00:01
بانو دیگر آرامشِ بعد از بیدار شدن از خواب را هم از دست داده ام، همین که بیدار می شوم، خورشید تلاش می کند که با اشعه اش نویدِ روزِ نو را بدهد و قدرت پاک کنندگی زمان را به رخم بکشد، اما یادِ تو امان نمی دهد که اشعۀ خورشید برسد به چشمانم، هوشیار که می شوم، می آیی، ولی خودت نه، یادت، و یادِ اینکه تنها یادت در آغوشم...
-
تولدم مبارک نیست
پنجشنبه 23 شهریورماه سال 1391 23:08
امروز سالگرد روزی بود که به این دنیا آمده بودم، باید خوشحال می بودم، ولی میخواستم به شدت همان روزِ اول که آمدم، بارانی باشد هوایم... وقتی نباشد آن بایدِ بودنی، شیرینیِ زندگی هم حوصله اش سر می رود، البته سالهاست که به این حوالی سر نمی زند...
-
بد باش یا بیا
چهارشنبه 22 شهریورماه سال 1391 19:33
ای کاش بد بودی بانو، شاید دیگر حداقل به انتظار بودنت نمی نشستم، یا حداقل باد که رایحه ات را می آورد، باران را نمی آورد، ولی حالا تو بد نیستی، خوب تلاش می کنی که خودت را بد جلوه دهی، ولی هر چقدر هم که شلاقِ سردِ بی توجهی را به سمتم نشانه بگیری، حس می کنم گرمایت را... با حضور اسمت در هر جای زندگیم، با حضور یادت در گوشه...
-
ترس
سهشنبه 7 شهریورماه سال 1391 08:23
می ترسم از روزی که کسی را دوست داشته باشم، و آن کس تو نباشی بانو، آنوقت است که خودم به جنگ با خودم خواهم رفت...
-
موسیقی
جمعه 3 شهریورماه سال 1391 10:22
توی آهنگ ها سراغِ ردِپایی از خوابت را می گیرم بانو، آنهایی که برای دلِ خودشان و شااااید هم دلِ دیگری می خوانند، نمی دانند که چه ها می کنند با دلِ تنگِ خیس خورده ام ... چه شیرین است نمناک شدنِ بالش هایم در خواب، خوابی که حضورِ گرمت رویاییش می کند...
-
you blew me away
یکشنبه 22 مردادماه سال 1391 23:56
آخر من و زلفت را بر باد دادی ....
-
نامه ای برای گلم
شنبه 21 مردادماه سال 1391 16:28
سلام دوستِ خوبم، امیدوارم حالت خوب باشد، حال من هم خوب است، قبلا میگفتند تو باور نکن، ولی من میخواهم تو باور کنی... این روزها بد نمی گذرد، نه اینکه خوب بگذردها، ولی بد هم نیست، یعنی دیگر به تلخ بودن قهوه روزگار عادت کردم، امیدوارم حداقل تو قهوه ات را با شکر بخوری، یا اصلا یخ در بهشتِ طالبی!!! از دوستم در کره زمین...