حال باید چه کنم؟
چگونه عطرِ تو را بچشم،
ولی آبِ گلویم را قورت ندهم...
چگونه اشتهای خودم را کور جلوه دهم؟!
کارِ سختی در پیش دارم،
کاش دلت مرا میخواست گاهی کمی ذره ای....
آنوقت با کمالِ پر رویی،
هر گاه حضورت را حس می کردم،
تمامیِ یادت را بغل می کردم،
تو را هم...
اما...
حال باید چه کنم بانو؟
آمدنِ پاییز برای من تازگی ندارد بانو،
اینجا خیلی وقت است که برگها می ریزند،
حال و هوای بهارم آرزوست...
- دلم برات تنگ شده بود...
من : راستشو بخوای، من خیلی دلم تنگ نشده...
- چه بی احساس...
--------------------------------------
اگر تو هم خوابِ مرا یک شب در میان میدیدی،
شاید به قولت بی احساس می شدی،
یا به قولِ دوستی...
دچار.....
همین که بیدار می شوم،
خورشید تلاش می کند که با اشعه اش
نویدِ روزِ نو را بدهد
و قدرت پاک کنندگی زمان را به رخم بکشد،
اما یادِ تو امان نمی دهد که اشعۀ خورشید برسد به چشمانم،
هوشیار که می شوم، می آیی،
ولی خودت نه، یادت،
و یادِ اینکه تنها یادت در آغوشم هست....
آرامشم را در خواب جستجو می کنم،
حداقل آنجا شاید دستم در هوا ، بی هوا نچرخد،
شاید ساعتی، ثانیه ای، لحظه ای باشی آنجا...
باید خوشحال می بودم، ولی میخواستم به شدت همان روزِ اول که آمدم،
بارانی باشد هوایم...
وقتی نباشد آن بایدِ بودنی،
شیرینیِ زندگی هم حوصله اش سر می رود،
البته سالهاست که به این حوالی سر نمی زند...