سیاره جدید شازده کوچولو

حالا بعد از کلی گشتن، بالاخره یه سیاره خالی پیدا کردم ...

سیاره جدید شازده کوچولو

حالا بعد از کلی گشتن، بالاخره یه سیاره خالی پیدا کردم ...

سردرگمی

حال باید چه کنم؟

چگونه عطرِ تو را بچشم،

ولی آبِ گلویم را قورت ندهم...

چگونه اشتهای خودم را کور جلوه دهم؟!


کارِ سختی در پیش دارم،

کاش دلت مرا میخواست گاهی کمی ذره ای....

آنوقت با کمالِ پر رویی،

هر گاه حضورت را حس می کردم،

تمامیِ یادت را بغل می کردم،

تو را هم...


اما...

حال باید چه کنم بانو؟

پاییز

آمدنِ پاییز برای من تازگی ندارد بانو،

اینجا خیلی وقت است که برگها می ریزند،

حال و هوای بهارم آرزوست...

دل تنگی

- دلم برات تنگ شده بود...

من : راستشو بخوای، من خیلی دلم تنگ نشده...

- چه بی احساس...

--------------------------------------

اگر تو هم خوابِ مرا یک شب در میان میدیدی،

شاید به قولت بی احساس می شدی،

یا به قولِ دوستی...

دچار.....

آرامش

بانو دیگر آرامشِ بعد از بیدار شدن از خواب را هم از دست داده ام،

همین که بیدار می شوم،

خورشید تلاش می کند که با اشعه اش

نویدِ روزِ نو را بدهد

و قدرت پاک کنندگی زمان را به رخم بکشد،

اما یادِ تو امان نمی دهد که اشعۀ خورشید برسد به چشمانم،

هوشیار که می شوم، می آیی،

ولی خودت نه، یادت،

و یادِ اینکه تنها یادت در آغوشم هست....


آرامشم را در خواب جستجو می کنم،

حداقل آنجا شاید دستم در هوا ، بی هوا نچرخد،

شاید ساعتی، ثانیه ای، لحظه ای باشی آنجا...

تولدم مبارک نیست

امروز سالگرد روزی بود که به این دنیا آمده بودم،

باید خوشحال می بودم، ولی میخواستم به شدت همان روزِ اول که آمدم،

بارانی باشد هوایم...

وقتی نباشد آن بایدِ بودنی،

شیرینیِ زندگی هم حوصله اش سر می رود،

البته سالهاست که به این حوالی سر نمی زند...