-
مهربانی نکن
جمعه 20 مردادماه سال 1391 15:39
مهربانی نکن.... من عادت ندارم، غریبه باش، این همه رفاقت ویترین شده را کدام بازاری داشته است...؟ این همه گلهای رنگی را از کجا خریده ای...؟ من که جیبم به دلم وصل است. خالیست.... مهربانی نکن من عادت ندارم. نباش، نباشیهایت رانقاشی کرده ام، یک حجم زرد در هشتمین روز هفته به دیوار کوبیده شده... مهربانی نکن، بگذار برود ،بگذار...
-
نقش
دوشنبه 16 مردادماه سال 1391 17:38
نه اینکه نخواهم نقاشی کنم منِ بی تو را بانو، نمی توانم زندگی بیرنگ و لعابِ بی تو را بر تخته این روزگار بکشم، دیگر سیاه هم کم می آورد در مقابلِ این حالم... فکری بکن بانو، رنگی بزن این بوم را...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 مردادماه سال 1391 11:49
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم...
-
بی تو
پنجشنبه 5 مردادماه سال 1391 13:41
این روزها که نیستی، دیگر واژگان پاسخگویم نیستند، قبل تر ها حداقل با سیاه کردن این صفحاتِ مثلِ تو سفید، کمی زخم روی قلبم التیام می یافت... اما حالا چگونه نبودنت را روی دوشم بکشم؟! هوا بوی گلایل دارد بانو ...
-
پروازِ
دوشنبه 2 مردادماه سال 1391 23:05
کاش هنگام غروبِ خورشید، تو هم به همان چیزی فکر کنی که من می کنم... البته بماند که من از طلوع تا غروب خورشید در فکر فرو می روم، ولی غروبِ خورشید، فکرم را تا پای پنجره ات می آورد...
-
سیاه پوش
شنبه 31 تیرماه سال 1391 23:37
بگزار دیگران فکر کنند که من عاشقِ رنگِ مشکی ام، اما بین خودمان بماند بانو، همیشه در عزای نبودنت مشکی خواهم پوشید، به یادت همیشه سازِ دهنی ات را همراهِ خودم نگه می دارم ... (این را حتی ونوس هم نمی داند، بین ِ خودم است و خودت ...)
-
دل تنگی
چهارشنبه 28 تیرماه سال 1391 22:53
ونوس کوچولو، نمی دانی چقدر دلم تنگ است... - چقدر؟ - به اندازه تمام ستاره های آسمان... - چقدر زیاد، حالا چرا؟ - دل تنگی که دلیل نمی خواد، تازه دیگر دستِ خودم هم نیست، همش فکر می کنم کسی که باید باشد،نیست ...
-
نقاشی
سهشنبه 27 تیرماه سال 1391 06:13
دست روزگار بشکند، که انقدر تلخ می کشد، بر روی بومِ زندگی ام ....
-
کیش و مات
سهشنبه 27 تیرماه سال 1391 06:11
من مهره ها را درست چیدم بانو، ولی مثل اینکه روزگار قوانینش فرق می کند ...
-
تحمل
دوشنبه 26 تیرماه سال 1391 22:42
اگر مطمئن بودم که هر شب قرار است خوابت را ببینم، حداقل تیزیِ نبودنت کمی کمتر در قلبم فرو می رفت... در خواب دیدنت هم غنیمتِ بزرگی است در این بی خوابی ها ...
-
کابوس
دوشنبه 26 تیرماه سال 1391 10:31
چقدر این رویاهای شیرین خاطراتِ بودنت، کابوس این شبهای من می شوند ...
-
شروعی دیگر
شنبه 24 تیرماه سال 1391 23:41
الان دیگر سیاره ام را عوض کردم، دیگر نه از آتش فشان هایم خبری هست، نه از گوسفندم، نه از درخت های بائوباب، نه از حانه ام... و نه از ... گلم... اینجا خودم هستم و یک دوست جدید، ونوس ... او یک .... نمی دانم او چیست، یک موجودِ جالب... این دوستم را خیلی دوست دارم، آخر میدانید ، او مرا یادِ گلم می اندازد... تصمیم دارم مدتِ...