این روزها که نیستی،
دیگر واژگان پاسخگویم نیستند،
قبل تر ها حداقل با سیاه کردن این صفحاتِ مثلِ تو سفید،
کمی زخم روی قلبم التیام می یافت...
اما حالا چگونه نبودنت را روی دوشم بکشم؟!
هوا بوی گلایل دارد بانو ...
کاش هنگام غروبِ خورشید، تو هم به همان چیزی فکر کنی که من می کنم...
البته بماند که من از طلوع تا غروب خورشید در فکر فرو می روم،
ولی غروبِ خورشید، فکرم را تا پای پنجره ات می آورد...