الان دیگر سیاره ام را عوض کردم،
دیگر نه از آتش فشان هایم خبری هست، نه از گوسفندم، نه از درخت های بائوباب، نه از حانه ام...
و نه از ...
گلم...
اینجا خودم هستم و یک دوست جدید، ونوس ...
او یک ....
نمی دانم او چیست، یک موجودِ جالب...
این دوستم را خیلی دوست دارم، آخر میدانید ، او مرا یادِ گلم می اندازد...
تصمیم دارم مدتِ زیادی در این سیاره و در کنار او زندگی کنم و تمام داستان ها و دردِ دل هایم را برایش بگویم، اخر در این سیاره کسِ دیگری نیست که برایش حرف بزنم...
به امید زندگی گرمتر،
دوباره شروعش می کنم...